غافل منشین نه وقت بازیست وقت هنر است و سرفرازیست
| میباش طبیب عیسوی هش | اما نه طبیب آدمی کش | |
| میباش فقیه طاعت اندوز | اما نه فقیه حیلت آموز | |
| گر هردو شوی بلند گردی | پیش همه ارجمند گردی | |
| صاحب طرفین عهد باشی | صاحب طرف دو مهد باشی | |
| میکوش به هر ورق که خوانی | کان دانش را تمام دانی | |
| پالان گریی به غایت خود | بهتر ز کلاهدوزی بد | |
| گفتن ز من از تو کار بستن | بی کار نمیتوان نشستن | |
| با اینکه سخن به لطف آبست | کم گفتن هر سخن صوابست | |
| آب ارچه همه زلال خیزد | از خوردن پر ملال خیزد | |
| کم گوی و گزیده گوی چون در | تا ز اندک تو جهان شود پر | |
| لاف از سخن چو در توان زد | آن خشت بود که پر توان زد | |
| مرواریدی کز اصل پاکست | آرایش بخش آب و خاکست | |
| تا هست درست گنج و کانهاست | چون خرد شود دوای جانهاست | |
| یک دسته گل دماغ پرور | ازخرمن صد گیاه بهتر | |
| گر باشد صد ستاره در پیش | تعظیم یک آفتاب ازو بیش | |
| گرچه همه کوکبی به تابست | افروختگی در آفتابست |
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 9:51 توسط خورشید آرزو
|